Germinate

فایده ای نداره

جمعه, ۲۴ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۶:۲۴ ق.ظ
نویسنده : Divine Girl

فکر کردم آروم شدم، واقعا هم شده بودم... کمتر فکر و خیال می کردم، از دنیای توهماتم هم داشتم می کشیدم بیرون، داشتم امیدوار می شدم ولی... مث یه زنجیره که به پاهام آویزونه، تا میام حرکت کنم، منو میکشه و برمیگردونه عقب. 

خاطرات، افکار، ترس ها، پشیمونی ها، ناراحتی ها، ضعف ها، همش دوباره برگشتن. دیروز خیلی خوب بود اولش، زود بیدار شدم و پر انرژی شروع کردم توب خونه راه رفتن و کار کردن. بعد از ظهر بود که خواهری اومد و گفت وقت آرایشگاه گرفتم بیا بریم...

با آرایشگره دوست بودیم، تا منو دید سراغ کارهامو گرفت و دوباره درمورد نوید شروع کردیم حرف زدن. حالم بد شد. وقتی می خواستیم بریم آرایشگاه مامانمم گفت می خواد یه سر به مامانش بزنه که خونشون نزدیک اونجاست، مامانم رو با بچه گذاشتیم و اومدیم. وقتی رفتیم دنبالشون خواهری گفت بیا بریم یکم بشینیم که ناراحت نشن، زود بلند می شیم. سه تا خاله ام و یکی از زندایی هام هم اونجا بودن، جوری بد برخورد کردند که تا نشستیم بلند شدیم و سریع اومدیم خونه، جمعا دو دقیقه هم اونجا نبودیم. خواستگار خالم قرار بود بیاد خونشون و اونا عملا بیرونمون کردند، هر سری میریم اونجا به یه بهونه تحقیرمون می کنند. 

توی راه برگشت با خواهرم دوتایی به مامانم توپیدیم که اصلا چرا گفتی بیاین تو که اینا فکر کنن اومدیم بمونیم. توی راه شیرینی گرفتیم و اومدیم خونه، راستی یکبار هم با خواهری بحثم شد، گاهی وقتا یه حرفایی می زنه که به شدت بهم زور میگه و بدم میاد...

وقتی رسیدیم خونه خیلی عصبی بود، کم کم آروم شدم...شام خوردیم و تلویزیون دیدیم و اونا رفتن. مامانم نشست به حرف زدن از نوید و گفت اون تو رو نمی خواست تو فقط اونو می خواستی اون سرش یه جا دیگه گرم بود خودتو الکی گول نزن. نمی دونم چی شد بغض کردم و رفتم تو اتاقم و یکی دو قطره ای هم اشک ریختم :/ خدایا چقدر بی ارزش بودم، برای همه...

باز هم تموم نشد و اومد تو اتاقم به بدگویی تا اینکه گفتم می خوام بخوابم تا بره، واقعا هم زود خوابم برد؛ ساعت پنج و نیم بود که با وحشت از خواب پریدم، خوابم خیلی چرت بود ولی خیلی ترسیده بودم، موجودات سیاهی همش میومدن سمتم و من با ترس می خواستم یکاری کنم اونا دور بشن. بیدار که شدم سعی کردم بخوابم ولی دوباره یه عالمه خاطره اومدن تو ذهنم و منم برای فرار ازشون سعی کردم بنویسم... خدایا یعنی میشه یه روزی این فکرای آزار دهنده تموم بشه؟

توکلت به خدا باشه

ایشالا این روزای بد خیلی زود تموم میشه.

خودتو به خانواده‌ات ثابت کن، یه کار جدید شروع کن که هم خودت همسر سابقت رو فراموش کنی هم اونا

دعا میکنم کلیییی برات

توکلم به خداست و دارم تموم تلاشم رو می کنم ولی یه روزهایی اختیار از دستم میره که دوباره بلند میشم و از اول شروع می کنم.
کار جدید موکول شده به بعد از اتمام کارهای طلاقم و بهتر شدن حالم. زمان همه چیز رو درست می کنه.
ممنونم منم همین طور عزیز :)

سلااام

به نظرم تو این جور مواقع آدم حق داره که از چیزای ناراحت کننده فاصله بگیره

و حق داره که نتونه طرفش را به راحتی فراموش کنه

و این که شاید آدم بعضی وقتا به گذشته که نگاه کنه بگه اشتباه کردم و متوجه هم نبودم ولی مهم اینه که حالا تصمیم به یه تغییر گرفته و اون موقع هم کاری که فکر میکرده درسته را میکرده. پس لحظات خوبی بوده. هر چند از نگاهی که حالا داره خوب نیست اما اون حسش چون مال خودش بوده پس هنوز با ارزشه.

اگر این اتفاق بیافته و آدم خودش را سرزنش نکنه، رفتار بقیه را کمتر ملامت بار حس میکنه.

سلام
بله متاسفانه زمان میبره تا بشه کم کم فراموش کرد. 
دقیقا گاهی وقتا همین به ذهنم میرسه، من وقتی بهش فکر می کنم اون تایم از نظر خودم کار درست رو کردم. دوست داشتن من اشتباه نبود فقط آدم اشتباهی رو دوست داشتم. 
حرف های بقیه آزارم نمی ده، متاسفانه خودم بیشتر از همه دارم خودمو آزار میدم و اولویت زندگیم بخشیدن و آرامش خودمه.
ممنونم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی